
بوسيدن كودك
بـسـيـار ديـده مـى شـد كـه پـيـامبر اسلام (ص ) حسن (ع ) و حسين (ع ) رادر آغوش مى گرفت و مى بوسيد.
روزى آن دو را در بغل گرفت وبوسيد.
شخصى كه حضور داشت , وقتى علاقه پيامبر و رفـتـار وى رابـااطفال ديد به فكر فرو رفت و پيش خود گفت : آيا تا به حال در اشتباه بوده ام ؟
آيا روش اسـلام در تـربـيت فرزند اين است ؟
اگر اين طور است پس من در اين مساله بسيار كوتاهى كرده ام .
بـه پـيـامبر نزديك شد و در حالى كه خجالت مى كشيد سخن بگويد,عرض كرد: يا رسول اللّه من داراى ده فرزند كوچك و بزرگ هستم ,اماتاكنون هيچ يك از آنها را نبوسيده ام .
پـيـامـبر از گفته او به قدرى ناراحت شد كه رنگ چهره مباركشان تغيير كرد.
ايشان به او فرمود: خـداوند مهر و محبت را از قلب توبيرون كرده است .
آن كس كه به كودكان ما رحم نمى كند و به بزرگ مااحترام نمى گذارد, از ما نيست .
از حرف تا عمل
در زمـان پـيـغمبر اكرم (ص ), طفلى بسيار خرما مى خورد.
هر چه اورا نصيحت مى كردند كه زياد خوردن خرما ضرر دارد, فايده نداشت .
مادرش تصميم گرفت او را به نزد پيغمبر(ص ) بياورد تا او را نـصـيـحت كند.
وقتى او را به حضور پيغمبر آورد, از پيغمبر خواست تا به طفل بفرمايد كه خرما نخورد, اما آن حضرت فرمود:
امروز برويد و او رافردا دوباره بياوريد.
روز ديـگر زن به همراه فرزندش خدمت پيغمبر(ص ) حاضر شد.
حضرت به كودك فرمود كه خرما نـخورد.
در اين هنگام زن , كه نتوانست كنجكاوى و تعجب خود را مخفى كند, از ايشان سؤال كرد:
يارسول اللّه , چرا ديروز به او نفرموديد خرما نخورد؟ حـضـرت فـرمـود: ديـروز وقتى اين كودك را حاضر كرديد, خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصيحت مى كردم , تاثيرى نداشت .
امـام صـادق (ع ) فـرمود: به راستى هنگامى كه عالم به علم خودعمل نكرد, موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى كند, همان طور كه باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى كند.
شيوه تبريك گفتن نوزاد
مردى به هنگام تبريك تولد فرزند يكى از دوستانش , به او گفت :تولد اين نوزاد كه سوار بر مركب مراد خواهد بود, بر تو مبارك باد.
حـضرت امير(ع ) كه حضور داشت به او فرمود: به هنگام تبريك وشادباش نوزاد چنين بگو: خداى بـخـشـنـده را شكرگذار باش و اين بخشش او, بر تو مبارك باد.
اميد كه فرزندت به كمال توانايى برسد و ازنيكوكارى اش بهره مند شوى .
بيان :
اسلام در هر مورد دستور كاملى دارد كه محور آن گام زدن انسان در مسير توحيد و رسيدن بـه كمال است .
اين هدف مقدس حتى در محتواى شادباش نوزاد از طرف ائمه (ع ) پيشنهاد شده است .
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد.
پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است.
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند
. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار «. احترام متقابل دارند و آنها ميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند
عطش بر من غلبه كرد، خجالت كشيدم آب بخواهم، با آن حالت خوابم ربود، در واقع جام آبى به من دادند و گفتند: اين آب را بخور، شفا مىيابى. آب را خوردم و از خواب بيدار شدم. ديدم نه از عطش خبرى است و نه از فلج اثرى.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
و مىفرمود: سالى نيست كه دو سه نفر كور و شل از بركت توسل به آن معصومه سلاماللَّهعليها شفا نيابند. (53)
و هم او در جاى ديگر مىنويسد: كراماتى كه در عصر خود اين حقير، از حضرت معصومه سلاماللَّهعليها ملاحظه نموده زياد است، خود كتابى لازم دارد. چند فقره آن را در اين رساله درج نموده كه از جمله آنها:
خاقان مغفور، فتحعلىشاه قاجار البسهاللَّهحللالنّور در مطلبى يكصدهزار تومان نذر نمودند. بعد از رسيدن به مطلب، به علاوه آن وجه را خرج طلاى گنبد مبارك و ساختن صحن و مدرسهدارالشفا و غيرها نمودند.
حسينخاننظامالدولهشاهسون كه نذرى نمودند آن گلدستهها را ساختند.
نوّاب والامستطاب اشرف ارفع والانائب السلطنه كامران ميرزا خود مىفرمودند: من بعد از زيارت، از قم بيرون آمدم و بر دو فرسنگى براى صرف نهار پياده شدم. ديدم چند تيهو برخاستند. تفنگ را از تفنگدار خواستم و به جانب آنها انداختم و تفنگ دولوله از ميان لولها تركيد. ريزهريزه شد و آسيبى به من و حاضرين - محض آنكه زوّار آن حضرت بوديم - وارد نيامد. از همانجا شخصى را فرستادم كه گلدستههاى حضرت را صلا نمايد.
صحن نو را مرحوم مغفور ابراهيم خان امين السلطان ساختند. (54)
مرحوم حاجى نورى رضواناللَّهعليه داستانى را نقل مىكنند كه چون در زمان خودشان و در نزديكى محلّ اقامت ايشان واقع شده و گويا صاحب جريان را مىشناختهاند، داستانى ارزشمند است. ايشان مىگويند:
در ايّامى كه ما در كاظمين اقامت داشتيم و مجاور بوديم، در بغداد يك مرد نصرانى بود به نام يعقوب كه دچار بيمارى استسقا شد و هرچه مراجعه به اطبا كرد نفعى نداد و بيمارى او شدت يافت، چنان رنجور و لاغر گرديد كه از راهرفتن عاجز شد. او خود مىگويد: پيوسته مىگفتم خدايا، يا شفايم ده يا مرگم را برسان.
تا اينكه شبى همچنان كه روى تختخواب، خوابيده بودم، خواب ديدم سيدجليل، نورانى و بلندقامتى نزد من آمده و تخت مرا حركت داد و گفت: اگر شفا مىخواهى بايد به شهر كاظمين بروى و زيارت كنى كه از اين بيمارى رهاشوى. از خواب بيدار شدم و جريان خواب را براى مادرم نقل كردم. او كه نصرانى بود گفت: اين خواب شيطانى است و رفت صليب و زنّار آورد و به گردنم آويخت.
من دوباره خواب رفتم و در عالم رؤيا بانويى با جلالت و پوشيده را ديدم كه آمد و تخت مرا حركت داد و فرمود: برخيز، چه آنكه صبح طالع شد. مگر پدرم به تو نفرمود به زيارتش بروى تا تو را شفا دهد؟!
عرض كردم: پدر شما كيست؟
فرمود: امام موسى بن جعفر عليهالسّلام
گفتم: تو كيستى؟
فرمود: اَنَاالْمَعْصُومَةاُخْتُالرّضا عليهالسّلام؛ منم معصومه، خواهر رضا عليهالسّلام
من بيدار شدم و متحيّر بودم كه چه كار كنم و كجا بروم. پس در قلبم افتاد كه به خانه سيّد محترم، سيدراضىبغدادى كه ساكن در محله رواق بغداد است، بروم. به راه افتادم تا به خانه او رسيدم. در را كوبيدم. او گفت: كيستى؟ گفتم: در را بازكن، چون صداى مرا شنيد، دخترش را صدا زد كه در را بازكن كه يك نصرانى است و مىخواهد مسلمان شود.
من وارد شدم و گفتم از كجا دانستيد كه نصرانى مىخواهد مسلمان شود؟ گفت: جدّم حضرت كاظم عليهالسّلام در خواب به من خبر دادند.
بعد مرا به كاظمين و به خانه عالم جليل شيخ عبدالحسين تهرانى برد و داستان را به ايشان عرض كردم. به دستور او مرا به حرم مطهّر بردند و دور ضريح طواف دادند، ولى اثرى از براى من ظاهر نشد. چون بيرون آمدم و مختصر زمانى گذشت دچار تشنگى شدم. آب آشاميدم. در آن وقت حالم دگرگون شد و به زمين افتادم و آن وقت بود كه احساس كردم كه بارگرانى چون كوه بر پشتم بود و برداشته شد و ورم بدنم از بين رفت و به كلى كسالت و دردم مرتفع گرديد.
به بغداد برگشتم. بستگانم كه از جريان اطّلاع پيداكردند ناراحت شدند. مادرم گفت: خدا رويت را سياه كند. كافرشدى؟ گفتم: از بيمارى چيزى مىبينى؟ او گفت: اين از سحر است و بالاخره مرا زدند، اذيت كردند و خونآلود نمودند و گفتند: تو از دين ما خارج شدهاى.
من به كاظمين برگشتم و خدمت شيخعبدالحسينتهرانى رفتم و او اسلام و شهادتين را به من تلقين كرد و مسلمان شدم و چون خطر، مرا تهديد مىكرد، او مخفيانه مرا به كربلا فرستاد و چون زيارت كردم و برگشتم مرا با مرد صالحى از اهل اصطهبانات به بلاد عجم فرستاد و يكسال در آن قريه - اصطهبانات - از توابع شيراز ماندم و بعد به عتبات برگشتم....
مرحوم محدثنورى مىگويد: و باز به محل هجرت خود برگشت و در آنجا همسر گرفت و مشغول به قرائت مصائب حضرت امام حسين عليهالسّلام شد و الآن در آنجاست و اهل و اولادى دارد... (55)
با عرض سلام
در سوره آل عمران می خوانیم :" و ما ظلمهم الله و لکن انفسهم یظلمون "خداوند به آنان ستم نکرده بلکه آنان به خودشان ستم می کنند .
شعبی می گوید : در قصر حکومتی نزد "عبدالملک مروان " خلیفه اموی نشسته بودم که سر بریده " مصعب بن زبیر " را آوردند و برابر او گذاشتند در این حال مضطرب و ناراحت شدم . خلیفه پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟ گفتم : ماجرای شگفت انگیزی است ، در همین جا نزد " عبید الله بن زیاد " بودم دیدم که سر مبارک امام حسین ( علیه السلام ) را آوردند و پیش او گذاشتند و پس از مدتی در همین مکان خدمت " مختار ثقفی " رسیدم دیدم که سر ابن زیاد را آوردند و مجدداًچندی نگذشت که در همین جا سر مختار را پیش مصعب آوردند و اکنون نیز سر مصعب را پیش تو می بینم .
عبدالملک بعد از شنیدن این ماجرا از کثرت تاثر و ناراحتی فورا از جای خود بلند شد و دستور داد تا آن قصر را خراب کرده و با خاک یکسان کنند که شاید به خیال خود جلوی تقدیر الهی را بگیرد .
یا حق
با استفاده از کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی ، عبدالکریم پاک نیا ، انتشارات فرهنگ اهل بیت ، چاپ چهارم 1386 ص 61
ز ابر قطره آب حيات مي بارد // ز باد نفحه مشك تتار مي آيد
براي رونق بزم معاشران لاله // گرفته جام مي خوشگوار مي آيد
ميان باغ به صد لب شكوفه مي خندد//كه سبزه مي دمد و گل ببار مي آيد
دماغ شيفتگان را بجوش مي آرد // خروش مرغ كه از مرغزار مي آيد
هزار پيرهن از شوق مي كند پاره // بگوش غنچه چو بانگ هزار مي آيد
بهر كجا كه رود مرده زنده گرداند // نسيم كز طرف جويبار مي آيد
كنون چوغنچه وگل هركجا زنده دليست // بزير سايه بيد و چنار مي آيد
كنار آب و كنار بتان غنيمت دان // كنون كه موسم بوس و كنار مي آيد
غلام دولت آنم كه مست سوي چمن // گرفته دست بتي چون نگار مي آيد
بباغ جلوه كنان گل نهاده زر بركف // ببزم شاه جهان با نثار مي آيد
جمال دنيي و دين كافتاب هر روزه // به سوي درگه او بنده وار مي آيد
خدايگان سلاطين كه دولت او // مدد ز حضرت پروردگار مي آيد
شهي كه مژده اقبال و كامراني او // ز اوج طارم نيلي حصار مي آيد
بروز معركه خورشيد تيغزن هردم // ز زخم تيغ تو در زينهار مي آيد
زياد نيزه آتش نهيب چون آبت // عدوي سوخته دل خاكسار مي آيد
به هرطرف كه رودرايت تونصرت وفتح//پذيره اش زيمين ويسار مي آيد
خجسته سايه چتر جهانگشاي ترا // ز همنشيني خورشيد عار مي آيد
به بندگي تو هركو نگه كند ننگش // ز نام رستم و اسفنديار مي آيد
ز گفته هاي كسان عرض مي كنم بيتي//كه عرض كردنش اينجابكارمي آيد
ز عمر برخور و دل را نويد شادي ده//كه بوي دولتت از روزگارمي آيد
هزار سال بمان كامران كه دولت تو
بدانچه راي كني كامكار مي آيد
بارالها کمکم کــــن
در كشور مصر، شخصى زندگى مى كرد به نام عبدالملك ، كه چون پسرش عبدالله نام داشت ، او را ابوعبدالله (پدر عبدالله ) مى خواندند، عبدالمك منكر خدا بود، و اعتقاد داشت كه جهان هستى خود به خود آفريده شده است ، او شنيده بود كه امام شيعيان ، حضرت صادق (ع ) در مدينه زندگى مى كند، به مدينه مسافرت كرد، به اين قصد تا درباره خدايابى و خداشناسى ، با امام صادق (ع ) مناظره كند وقتى كه به مدينه رسيد و از امام صادق (ع ) سراغ گرفت ، به او گفتند: ((امام صادق (ع ) براى انجام مراسم حج به مكه رفته است ))، او به مكه رهسپار شد، كنار كعبه رفت ديد امام صادق (ع ) مشغول طواف كعبه است ، وارد صفوف طواف كنندگان گرديد، (و از روى عناد) به امام صادق (ع ) تنه زد، امام با كمال ملايمت به او فرمود:
نامت چيست ؟
او گفت : عبدالملك (بنده سلطان )
امام :كنيه تو چيست ؟
عبدالملك : ابوعبدالله (پدر بنده خدا)
ادامه مطلب رو بخونین
ادامه مطلب را بخوانید.
گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.
گفتم: هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره
گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غير از تو كسي رو ندارم
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد
.:: ما از رگ گردن به انسان نزديك تريم (ق/16) ::.
گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي!
گفتي: فاذكروني اذكركم
.:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفتي: و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا
.:: تو چه مي دوني! شايد موعدش نزديك باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟
گفتي: واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله
.:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (يونس/109) ::.
گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره كني تمومه!
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم
.:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟
گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم
.:: خدا نسبت به همه ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا
.:: (مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشن (يونس/58) ::.
گفتم: اصلا بي خيال! توكلت علي الله
گفتي: ان الله يحب المتوكلين
.:: خدا اونايي رو كه توكل مي كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خيلي چاكريم!
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع كن! يادت باشه كه:
و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي كنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا مي كنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي كنن (حج/11)
بيمار گناه بايد به اين حقيقت توجه داشته باشد ، همانگونه كه به وقت ظهور بيمارى تن باشتاب و عجله براى درمان بيمارى به طبيب مراجعه مى كند ، تا علاوه بر اينكه از درد رهايى يابد ، بيمارى ريشه در بدن ندواند و مزمن و غيرقابل علاج نشود ، نسبت به درمان بيمارى گناه هم بايد عجله و شتاب به خرج دهد ، و به سرعت بر اساس نسخه ى حق وارد مدار نورانى توبه و انابه شود ، تا سايه ى شوم گناه و ظلمت معصيت ، و شر شيطان و هواى نفس از خيمه ى حيات رخت بربندد ، و نور قبولى توبه و انابه ، و ضياء رحمت و مغفرت ، و روشنايى صحت و سلامت بر فضاى زندگى بتابد .
گنهكار به محض بيرون آمدن از چاه غفلت ، و توجه به وضع ناهنجار خويش ، و احساس اين معنا كه در برابر آن همه لطف و احسان و كرم و نعمت هاى حق ، عمر خود را در شبانه روز به جاى منور نمودن به نور طاعت و عبادت و خدمت و محبت به خلق ، به تاريكى و سياهى معصيت و خطا و گناه آلوده نموده ، واجب است با تمام گناهان درونى و برونى ، ترك رابطه كند ، و از
بندگى شيطان و هوا دست بردارد ، و به حضرت حق رجوع نموده ، با قرار گرفتن در صراط مستقيم حيا و شرمندگى و عبادت و بندگى و خدمت به عباد خدا ، گذشته ى خود را جبران نمايد .
اين واجب از نظر فقهى و شرعى واجب فورى است ، يعنى همان لحظه توجه گنهكار به گناه ، و اينكه با چه وجود مقدسى به مخالفت برخاسته ، و نعمت چه منعمى را تبديل به گناه و معصيت كرده ، و در برابر چه مولاى كريمى به مبارزه و جنگ برخاسته ، و رو در رو با چه وجود مهربانى شده ، بدون معطلى و وقفه ، و منهاى به تأخير انداختن درمان درد ، بايد توبه كند ، و ريشه ى گناه را در سرزمين وجود خود ، با حرارت ندامت و آتش حسرت بسوزاند و زباله ى فحشا و منكرات را از صفحه ى جان و تن ، و قلب و روح پاك نمايد ، و از اين راه مغفرت و رحمت حضرت محبوب را از افق وجود خود طلوع دهد ، كه به تأخير انداختن توبه به اميد آينده بدون شك نوعى گناه ، و صورتى از معصيت ، و امن از مكر الهى است ، و ماندن در اين حالت از گناهان كبيره است .
حضرت عبد العظيم حسنى از حضرت جواد (عليه السلام) از حضرت رضا (عليه السلام) از موسى بن جعفر (عليه السلام) از حضرت صادق (عليه السلام) روايت مى كند كه در پاسخ عمرو بن عُبَيد كه از حضرت پرسيد : گناهان كبيره كدام است ؟ و امام تمام گناهان كبيره را از قرآن مجيد براى او بيان كرد ، از جمله ى كبائر فرمود : امن از مكر الله است(1) .
گنهكار براى توبه و انابه حق ندارد تعيين زمان كند ، و برنامه ى رجوع به حق را موكول به آينده نمايد ، و علاج درد و درمان بيمارى را در ايام پيرى و سستى به خود نويد دهد .
چه ضمانتى براى اهل گناه وجود دارد كه به آينده اى كه به آن چشم دوخته اند برسند ؟

